![]() |
![]() |
|
|
حس میکنی "حسرت" عین علف هرز ریشه گرفته تو لحظه هات...
هرجا میری انگار آدما مامور شدن "نبودن ها و نداشتن ها"رو یادت بیارن.ذهنت پر میشه از حس نبودنش،لحظه هاتم همینطور. هرچی تو این "کویر" لعنتی دلت پرسه میزنی چیزی پیدا نمیکنی.هیچی،هیچی،هیچی... .آخ که چقدر پوچه این کلمه لعنتی میگردی و میبینی "هیچی" جز اشک نداری.دستاتو باز میکنی تا با همه وجود سیل"اشکتو" بغل کنی اما... حتی اونم نمی خواد باهات باشه.گاهی چقدر حس "نبودن" ریشه میگیره تو لحظه هام،گاهی چقدر "نمیتونم" به نبودن فکر نکنم. چقدر بدم میاد از این "حرف"های مزخرف که فرار میکنن برای "نگفتن"... چقدر بدم میاد از این"نبودن"های "همیشگی" که به جرم"گاهی" بودن اسیرشون شدم... چقدر بدم میاد از این "گاهی" بودن ها که کاش "همیشه" نبودن بود... چقدر بدم میاد از این "سه نقطه ها"یی که انگار مامور "نگفتن" شدن روی زمین... ... ... ... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1387/02/29ساعت 22:59 توسط هیاهو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|