![]() |
![]() |
|
|
جهت اطلاع تازه واردها بگم دارم درباره روابط دختر و پسر حرف میزنم و الان میخوام چهارمین شکل برخورد بین اونهارو توضیح بدم.
۴.برخورد خشک و محدود ۵.برخورد مبتنی بر پرخاشگری ۶.روابط پنهانی نکته دیگه در این روابط،وجود عوامل"استمرار دهنده" است.یکی از این عوامل رد و بدل کردن عکس،هدیه و... است.در این شرایط اگر دختر بخواد به این رابطه خاتمه بده،با این احساس که مدرکی در دست پسر داره و ممکنه پسر براش مشکل ایجاد کنه مجبور به ادامه رابطه میشه
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/30ساعت 13:0 توسط هیاهو |
|
|
به گمان خود ادعا دارد به خدا امیدوار است!به خدای بزرگ سوگند که دروغ می گوید.چه می شود او را که امیدواری در کردارش پیدا نیست؟پس هرکس به خدا امیدوار باشد باید امید او در کردارش پیدا شود،هر امیدواری جز امید به خدای تعالی ناخالص است،و هر ترسی جز ترس از خدا نادرست است.
گروهی در کارهای بزرگ به خدا امید بسته و در کارهای کوچک به بندگان خدا روی می آورند.پس حق بنده را ادا می کنند و حق خدا را بر زمین می گذارند.چرا در حق خدای متعال کوتاهی می شود؟وکمتر از حق بندگان ادا می گردد؟آیا می ترسی در امیدی که به خدا داری دروغگو باشی؟یا او را در خور امید بستن نمی دانی؟؟... نهج البلاغه.خطبه ۱۶۰. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/29ساعت 11:5 توسط هیاهو |
|
|
الان دلم میخواد بشینم گریه کنم
۲.برخورد مبتنی ر شرم افراطی ۳.برخورد دستپاچه و هیجان زده حالا فکر کنین من این همه نوشته بودم،اونوقت... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/27ساعت 20:10 توسط هیاهو |
|
|
می دونم این عنوان چندان نیاز به توضیح نداره ولی من دوست دارم توضیح بدم
برای شروع کار تصمیم گرفتم انواع برخوردهای دختر و پسر در جامعه امروز رو براتون بیان کنم تا بعد به مراحل دیگه برسیم.تا یادم نرفته بگم منبع مطالب فعلی،کتاب تحلیلی تربیتی بر روابط دختر و پسر در ایران،تالیف جناب آقای دکتر احمدی است.ضمنا تجربیات شخصی شما میتونه کمک بزرگی بهمون بکنه.اگه دلتون نخواست اونهارو در بخش کامنت قرار بدین،می تونین برام ایمیل کنین ۱.برخورد مبتنی بر شناخت و احترام متقابل:در این نوع برخورد ،دختر و پسر با شناخت واقعی از یکدیگر و به دور از تخیلات و رویاهای غیر واقعی درباره جنس مخالف با هم روبرو میشوند.این افراد در برخوردهای روزمره خود با یکدیگر،نه راه فرار در پیش می گیرند و نه هیجان زده می شوند.آنها اولین کلام یا نگاه جنس مخالف را به عنوان عشق تلقی نمی کنند و آن را در ذهن خود نمی پرورانند. خانواده این افراد هم به گونه ای رفتار نمی کنند که جنس مقابل را غولی وحشتناک یا موجودی پر رمز و راز جلوه دهند.آنان به فرزند خود می آموزند افرادی که در مقابل آنها قرار می گیرند باپدر و برادر یا مادر و خواهر آنها تفاوت چندانی ندارند و در عین حال این نکته را نیز یادآور می شوند که در روابط باید اصول و قوانین خاصی حاکم باشد.
فکر کنم برای روز اول کافی باشه!!تا پست بعدی یا علی. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/25ساعت 10:20 توسط هیاهو |
|
|
روزگاری یکی از قهرمانان تنیس جهان در اثر تزریق خون آلوده پس از عمل جراحی قلب به بیماری ایدز مبتلا شد.یکی از دوستان نزدیک وی بعد از شنیدن این خبر به شدت متاثر گشت و طی نامه ای به او گفت:"واقعا نمی فهمم چرا تو؟؟"و دوستش این چنین جوابش را داد:
زمانی که من ۱۰ سال بیشتر نداشتم در سرزمین من۵۰ هزار کودک به تنیس علاقه داشتند،۵ هزار نفر از آنها توانستند تنیس را یاد بگیرند، ۵۰۰ نفر از آنها وارد مدارس حرفه ای تنیس شدند ، ۵۰ نفر از آنها به تیمهای معتبر پیوستند، ۵ نفر از آنها به مسابقات جهانی راه پیدا کردند و ۲ نفرشان وارد مرحله نیمه نهایی شدند. زمانی که من جام قهرمانی تنیس جهان را در دست گرفتم از خدای خویش نپرسیدم:خدایا چرا من؟،پس حالا هم که در بستر مرگ افتاده ام حق پرسیدن چنین سوالی را ندارم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/23ساعت 20:5 توسط هیاهو |
|
|
خوب!!!توی دو بخش درباره معنای نمادین خط خطی های شما نوشتم و حالا این شما و این هم بخش سوم
خوب تموم شد.فقط یه بار دیگه میگم که منبع این مطالب هفته نامه سلامته و این مقاله توسط آقای محمدرضا کیا نوشته شده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/04/21ساعت 18:35 توسط هیاهو |
|
|
در بخش قبلی معنای نمادین یک سری از طرحارو گفتم،حالا بقیه اش
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1386/04/19ساعت 21:25 توسط هیاهو |
|
![]() شقايق گفت:با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب مي گفت : شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري به جان دلبرش افتاده بود- اما طبيبان گفته بودندش اگر يک شاخه گل آرد ازآن نوعي که من بودم بگيرند ريشه اش را و بسوزانند شود مرهم براي دلبرش آندم شفا يابد چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه به روي من بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و به ره افتاد و او مي رفت و من در دست او بودم و او هرلحظه سر را رو به بالاها تشکر از خدا مي کرد پس از چندي هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟ در اين صحرا که آبي نيست به جانم هيچ تابي نيست اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من براي دلبرم هرگز دوايي نيست واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!! نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و من در دست او بودم وحالا من تمام هست او بودم دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟ نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟ و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت که ناگه روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت نشست و سينه را با سنگ خارايي زهم بشکافت زهم بشکافت اما ! آه صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را به من مي داد و بر لب هاي او فرياد بمان اي گل که تو تاج سرم هستي دواي دلبرم هستي بمان اي گل ومن ماندم نشان عشق و شيدايي و با اين رنگ و زيبايي و نام من شقايق شد گل هميشه عاشق شد
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/18ساعت 13:18 توسط هیاهو |
|
|
حتما شما هم این تجربه را داشته اید که در کلاس درس، موقع حرف زدن با تلفن یا در یک سمینار حوصله تان سررفته باشد.آن وقت با خودکاری که در دست دارید روی کاغذ مقابلتان بی هدف نقاشی هایی را می کشید.ممکن است این خطوط درهم در نگاه اول چیز جالبی برای گفتن نداشته باشند ولی به اعتقاد بسیاری از روانشناسان این نوع نقاشی های ناخودآگاه نمایانگر درون و افکار ما هستند.
پیشنهاد می کنم از این به بعد نقاشی های این چنینی را دور نندازین تا با الگوهای زیر تطبیق بدین.البته من همه الگوها را یکجا بیان نمیکنم چون کسی حوصله نداره بخونه!!
به نقل از هفته نامه سلامت محمدرضا کیا |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/17ساعت 17:28 توسط هیاهو |
|
دیشب یه مهمون تازه به لینکام اضافه شده،یه مهمون تازه که بهترین دوست منه نگار جون از همین جا تبریک منو بپذیر |
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/16ساعت 10:49 توسط هیاهو |
|
فکرشو می کردین یه روز توی تقویم جهانی،به نام روز شکلات نام گذاری شده باشه |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/15ساعت 10:1 توسط هیاهو |
|
|
میدونم شعر تلخیه،و اصلا مناسب عید و روز مادر نیست،ولی من هر وقت این شعرو می خونم حس میکنم واقعا قدر مادرمو میدونم،کاش شما هم همین احساسو تجربه کنین. آهسته باز از بغل پله ها گذشت نه او نمرده است كه من زنده ام هنوز آينده بود و قصه بي مادري من سروده استاد محمد حسین شهریار |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1386/04/13ساعت 10:12 توسط هیاهو |
|
|
صدایت میکنم با موجی از اندوه تنهایی
که میسوزد مرا در لحظه های سرد و طوفانی صدایت می کنم شاید به خاطر آوری من را و شاید برده ای از خاطرت من را به آسانی در اینجا مانده ام با یک سکوت تلخ و وهم انگیز که پشت میله های تنگ غربت هست زندانی سکوتم از رضایت نیست بغضی در گلو دارم و دریایی ز دلتنگی و سهمی از پریشانی من اینجا با همه بیگانه ام ای کاش می ماندی تو که احساس من را بیشتر از خویش میدانی تو مثل بغض یک ابری که بارانی ست انجامش چرا این بغض سنگین را ز خود بیرون نمی رانی؟ تمامی وجودم را غرور زخمیم پر کرد برای نقطه بودن نه آغازی نه پایانی... (لیلا حمیدفر) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/11ساعت 17:27 توسط هیاهو |
|
|
انگار سالهاست پرنده وجودم اسیر قفس تنگ سکوت شده،انگار یه عمره آسمون چشمام باریدن رو از یاد برده،انگار بیراهه های زمین قرار نیست به هیچ جا برسه،انگار...
خدایا خسته شدم،صدامو می شنوی؟؟از این همه هیاهو خسته شدم.دلم می خواد پرواز کنم،دلم می خواد فریاد بزنم،خدایا... .خدایا خیلی دلتنگم.برای تو،برای خودم،برای آدما،برای تنهایی،برای اینکه در کنار خودم احساست کنم. نه،شکوه نمی کنم.فقط می خوام باهات حرف بزنم.می خوام بهت بگم چقدر به بودنت احتیاج دارم اما پیدات نمی کنم.سالهاست بین من و تو یه دیواره،یه دیوار از جنس گناه،از جنس دروغ،از جنس نیرنگ.قبول دارم که ذره ذره این دیوارو خودم ساختم اما حالا می خوام خرابش کنم و برای خراب کردنش به کمک تو نیاز دارم. خدایا،دستمو بگیر.التماست می کنم...
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/09ساعت 21:49 توسط هیاهو |
|
|
۱۰ فرمان برای بی خیال کردن پدر و مادرها در مورد کلاسهای تابستانی!!!!
فرمان اول.شما بسیار راغبید که درسهای سال آینده را از الان مرور کنید.پس وقتی برای کلاسهای تابستانی ندارید!!(متاسفانه یادتون نره!!) فرمان دوم.واه واه واه...مگه سر گردنه است؟؟!همه دوستان شما در کلاسهای خیلی ارزان تر ثبت نام کرده اند.حیف که ظرفیت این کلاسها پر شده.یعنی پدر و مادر شما نمی دانند پول علف خرس نیست؟؟!! فرمان سوم.همه می دانند که مربی کلاس مورد نظر اولیای شما اصلا مجرب نیست.چه کاری است که وقت شما تلف شود؟؟! فرمان چهارم.هیچ می دانید ۵ سال (کمتر یا بیشتر)دیگر کنکور دارید...؟؟!!پدر و مادرتان چطور؟؟؟ فرمان پنجم.شما قصد داشتید این تابستان مهارتهای خانگی بیاموزید(آشپزی برای دخترها و کارهای برقی برای پسرها جواب می دهد)اما حیف که مامان و بابا می خواهند شما را در کلاسهای تابستانی ثبت نام کنند!! فرمان ششم.چطور پدر و مادر شما که شما را بزرگ کرده اند،تا حالا نمی دانستند که شما نسبت به گرمای تابستان و آفتاب این فصل حساسیت عجیب و غریبی دارید و همه تنتان به مدت سه ماه کهیر می زند؟؟!!! فرمان هفتم.امان از مدرسه فعال!!مدرسه شما هم چون جزو این دسته از مدارس است از نیمه مرداد کلاسهای سال بعد را آغاز می کند!!حیف که به این ترتیب نمی توانید از کلاسهای متفرقه بهره ببرید!! فرمان هشتم.این کلاسی که مامان و بابا در نظر گرفته اند به دلیل گرانی و دغدغه های الکی و رعایت نکردن حقوق مشتری تعطیل شده است.مگر آنها خبر ندارند؟؟! فرمان نهم.طبق برنامه بلند مدت زندگیتان تابستان ۸۶را تابستان نشاط خانگی و خانواده پروری نامیده اید!پس دیگر کاری نمی شود کرد!!! فرمان دهم.یک دستمال سفید تکان دهید!!مامان و باباها خیلی سمج تر از این حرفها هستند...!!! به نقل از روزنامه همشهری محله۶.چهارم تیر. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/04/08ساعت 12:23 توسط هیاهو |
|
|
آخه می دونین چیه؟!تقصیر من نبود،شایدم بود!!خوب پیش می یاد دیگه.چی دارم میگم؟؟
بذارین از اول براتون بگم!روزی که شروع کردم به نوشتن قرار شد از زبانهای عشق بنویسم،بعد گفتم عشق پنج زبان داره،بعدشم سه تاشو براتون گفتم.خوب حالا مشکل اینه که .... مشکل اینه که تا اطلاع ثانوی از نوشتن ادامه این مطلب معذورم چون با عرض شرمندگی منبع مورد نظر در دسترس نمی باشد در هر حال از هرکی که این کتابو داره خواهش می کنم ادامه مطلبو خودش بخونه بازم شرمنده |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1386/04/04ساعت 19:44 توسط هیاهو |
|
|
ای سنگفرش راه که شبهای بی سحر
تک بوسه های پای مرا نوازش کرده ای ای سنگفرش راه که در تلخی سکوت آواز گام های مرا گوش کرده ای هر رهگذر زروی تو بگذشت و دور شد جز من که سالهاست کنار تو مانده ام بر روی سنگهای تو با پای خسته ...آّه! عمری بخیره پیکر خود را کشانده ام
ای سنگفرش هیچ در این تیره شام ژرف آواز آشنای کسی را شنیده ای؟ در جستجوی او به کجا تن کشم دگر ای سنگفرش گمشده ام را ندیده ای؟؟...
(ن.رحمانی) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1386/04/03ساعت 18:10 توسط هیاهو |
|
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 1386/04/02ساعت 19:1 توسط هیاهو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
RSS
|